تبليغاتX
آناهیتـــــــــا خاتون





























آناهیتـــــــــا خاتون

HoMe / eMaiL / Profile / Design / archive

سلام به دوستای خوبمشکلک های مهسا

اومدم که بعد از یه ماه آپ کنمشکلک های مهسا

ممنون از دوستای خوبی که توی این مدت منو فراموش نکردن و با کامنتای قشنگشون کلی منو خوشحال میکردن شکلک های مهسا

من هر دو سه روز یک بار سعی می کردم بیام و کامنت هارو بخونم و تایید کنم

تا اینکه دیروز اومدم و با این کامنت مواجه شدمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

حالا دیگه خودتون قضاوت کنید ....چون من که متوجه منظور این آقا نشدم





پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت: 23:42 توسط:علیرضا بیات
سلام ..
میشه ازت خواهش کنم دیگه وبلاگ نویسی نکنی ..
آخه هر بار که آپدیت میکنم تورو میبینم و از نوشته های تو حالم بهم میخوره ..
این چه طرز وبلاگ نویسی هستش ؟
اصلا بگو چه موقعی تو میخوای آپ کنی که من یک هفته قبل و یک هفته بعدش توی بلاگفا نیام و ...
بسه دیگه ..
حیف از وقت و عمر و جوونیت نیست که این مطالب رو با دل و جونت مینویسی ؟
برو دنبال یک کار و تفریح درست و حسابی که فردا و فردا ها محتاج هر کس و ناکسی نشی و 4 روز دیگه که شوهر کردی و تشکیل خانواده دادی برای خودت یک آدم درست و حسابی بشی .. مثل من ..
البته این همه دلسوزی برات میکنم فقط خیال میکنم نجیب و با اصالت و خوشگل هستی وگرنه ...

اگه زشت هستی بگو که دیگه یک کلمه هم برات ننویسم ..
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]

عذر خواهی..






آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 13:17 /

سلام به دوستای خووووووووووووووووووووووووبمFree Smiley


ممنون از همه ی مهربونایی که با کامنتای قشنگشون خوشحال میکنن منوFree Smiley

اما از دوستای خوبم عذر خواهی می کنمFree Smiley چون این مدت نمی تونم به وبهای خوبتون سر بزنم و کامنت بزارمFree Smiley   ...

تنها کاری که می تونم بکنم خوندن کامنت های خوبتون هستش Free Smiley

خلاصه ببخشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد Free Smiley

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 21:31 /

پاسخ دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند...

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / جمعه یازدهم فروردین 1391 21:14 /

. لبخند جذابتان مي كند.
. همه ما به سمت افراديكه لبخند مي زنند كشيده مي شويم. لبخند يك كشش و جذبه فوري ايجاد مي كند. دوست داريم نسبت به آنها شناخت پيدا كنيم.

. لبخند حال و هوايتان را تغيير مي دهد.
دفعه بعدي كه احساس بي حوصلگي و ناراحتي كرديد، لبخند بزنيد. لبخند به بدن حقه مي زند.

. لبخند مسري است.
لبخند زدن برايتان شادي مي آورد. با لبخند زدن فضاي محيط را هم شادتر مي كنيد و اطرافيان را مانند آهن ربا به سمت خود مي كشيد.

. لبخند زدن استرس را از بين مي برد.
وقتي استرس داريد، لبخند بزنيد. با اينكار استرستان كمتر مي شود و مي توانيد براي بهبود اوضاع وارد عمل شويد.

. لبخند زدن سيستم ايمني بدن را تقويت مي كند.
به اين دليل عملكرد ايمني بدن تقويت مي شود كه شما احساس آرامش بيشتري داريد. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگي جلوگيري كنيد.

. لبخند زدن فشارخونتان را پايين مي آورد.
وقتي لبخند مي زنيد، فشارخونتان به طرز قابل توجهي پايين مي آيد. لبخند بزنيد و خودتان امتحان كنيد.

. لبخند زدن اندورفين، سروتونين و مسكن هاي طبيعي بدن را آزاد مي كند.
تحقيقات نشان داده است كه لبخند زدن با توليد اين سه ماده در بدن باعث بهبود روحيه مي شود. مي توان گفت لبخند زدن يك داروي مسكن طبيعي است.

. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان مي دهد.
عضلاتي كه براي لبخند زدن استفاده مي شوند صورت را بالا مي كشند. پس نيازي به كشيدن پوست صورتتان نداريد، سعي كنيد هميشه لبخند بزنيد.

. لبخند زدن باعث مي شود موفق به نظر برسيد.
به نظر مي رسد كه افراديكه لبخند مي زنند اعتماد به نفس بالاتري دارند و در كارشان بيشتر پيشرفت مي كنند.

. لبخند زدن كمك مي كند مثبت انديش باشيد.
لبخند بزنيد. حالا سعي كنيد بدون از بين رفتن آن لبخند به يك مسئله منفي فكر كنيد. خيلي سخت است. وقتي لبخند مي زنيم بدن ما به بقيه بدن پيغام مي فرستد كه "زندگي خوب پيش مي رود". پس با لبخند زدن از افسردگي، استرس و نگراني دور بمانيد.

پس....هميشه لبخند بزنيد...

فواید لبخند زدن

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه دهم فروردین 1391 22:9 /

سلام سلامممم دوستای خوبمممم


من بعد یک ماه برگشتمممممممSmileys

این مدت فقط میتونستم نظرارو تایید کنم

خلاصه خیلی دلم تنگ شده بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


یه تشکر حسسسسسسسسسسسسابی از دوستایی می کنم که توی مدت منو فراموش نکردن و با کامنت های قشنگشون منو حسابی خوشحال می کردنشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


هر کاری کردم دلم نیومد پست قبلی رو حذف کنم

می خوام یادگاری نگهش دارم  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


توی این دو هفته تعطیلی که داریم سعی می کنم مرتب وبمو آپ کنم  


دوستون دارم


فعلا بای

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 20:38 /

دوستای خوبم سلام....

توی این مدت کوتاه انقدر بهتون عادت کردم که خداحافظی و جدایی ازتون توی یه مدت کوتاه هم برام خیلی سخته

من تا عید فکر نمی کنم بتونم به اینترنت دسترسی پیدا کنمcomp10.gifاینه که ممکنه نتونم تا اون موقع وبمو آپ کنم و نظرای قشنگ و دلنشینتونو بخونم 


محیا دیووونه که میدونم همیشه میای سر میزنی و کامنت نمیذاری دلم برات می تنگه خیلیییی

بهار جونم من که عسکتو ندیدم ننه ولی ندیده دوست دارمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے


آق نوژن درستو بخون داداشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے انقدر معلماتو نگیر دستگاه ننهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

مونا جونم شکلک ذخیره کن برام تا برگردم:))))))))شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے


ملینا جونم دلم واسه دلنوشته های شیرینت تنگ میشه آجیشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے


پینک مهربونم که همیشه با کامنتای خوشگلش خوشحالم میکرد

و............


همگی بای



آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 21:13 /

اينجا زمين است ؛ حوا بودن تاوان سنگيني دارد!

در سرزمين من
هيچ كوچه اي
به نام هيچ زني نيست
و هيچ خياباني …

بن بست ها اما
فقط زنها را مي شناسد انگار...

در سرزمين من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هايي است
كه پشت سر آدمها خراب شده اند...

اينجا
نام هيچ بيمارستاني
مريم نيست
تخت هاي زايشگاهها اما
پر از مريم هاي درد كشيده اي است
كه هيچ يك ، مسيح را
آبستن نيستند ...


من ميان زن هايي بزرگ شده ام كه شوهر برايشان حكم برائت از گناه را دارد ...!!!


نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي كه مي دانم اگر بداني بكارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي كرد
اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي كه تو مي خواهي زياد ميدوزند!!

امروز پول تن فروشيم را به زن همسايه هديه كردم ، تا آبرو كند ...
براي نامزدي دخترش !
و در خود گريستم ...
براي معصوميت دختري كه بي خبر دلش را به دست مردي سپرده كه ديشب ،
تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...
و بي شرمانه مي خنديد از اين پيروزي ...!!!!


روي حرفم، دردم با شماست
اگر زني را نمي خواهيد ديگر
يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ي درد او بلند است .
...يا مي ماند
يا مي رود!
هر دو درد دارد!
اينجا زمين است
حوا بودن تاوان سنگيني دارد...

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 14:16 /

اين ماجرا در خط هوايي TAM اتفاق افتاد

يك زن تقريباً پنجاه ساله ي سفيد پوست به ص...ندلي اش رسيد و ديد مسافر كنارش يك مرد ساهپوست است

با لحن عصباني مهماندار پرواز را صدا كرد

مهماندار از او پرسيد "مشكل چيه خانوم؟"

زن سفيد پوست گفت: "نمي تواني ببيني؟ به من صندلي اي داده شده كه كنار يك مرد سياهپوست است، من نمي توانم كنارش بنشينم، شما بايد صندلي مرا عوض كنيد!"

مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشيد، متاسفانه تمامي صندلي ها پر هستند، اما من دوباره چك مي كنم ببينم صندلي خالي پيدا مي شود يا نه"

مهماندار رفت و چند دقيقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور كه گفتم تمامي صندلي ها در اين قسمت اقتصادي پر هستند، من با كاپيتان هم صحبت كردم و او تاييد كرد كه تمامي صندلي ها در دسته اقتصادي پر هستند، ما تنها صندلي خالي در قسمت درجه يك داريم"

و قبل از اينكه زن سفيد پوست چيزي بگوييد مهماندار ادامه داد: "ببينيد، خيلي معمول نيست كه يك شركت هواپيمايي به مسافر قسمت اقتصادي اجازه بدهد در صندلي قسمت درجه يك بنشيند، با اينحال، با توجه به شرايط، كاپيتان فكر مي كند اينكه يك مسافر كنار يك مسافر افتضاح بنشيند ناخوشايند هست."

و سپس مهماندار رو به مرد سياهپوست كرد و گفت: "قربان اين به اين معني است كه شما مي توانيد كيف اتان را برداريد و به صندلي قسمت درجه يك كه براي شما رزرو نموده ايم تشريف بياوريد..."

تمامي مسافران اطراف كه اين صحنه را ديدند شوكه شدند و در حالي كه كف مي زدند از جاي خود قيام كردند.

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / سه شنبه هجدهم بهمن 1390 11:25 /

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،

نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ...

اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.

مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي خانه سينما، بسته شدن مطبوعات و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم! ...

مي شود كتابها نوشت...

خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم.

هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!

قحطي امروز قحطي انسانيت است

قحطي همدلي

قحطي عشق

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه هفدهم بهمن 1390 19:10 /

وقتي يكي را دوست داريد، حتي فكر كردن به او باعث شادي و آرامشتان مي شود

وقتي يكي را دوست داريد، در كنار او كه هستيد، احساس امنيت مي كنيد

وقتي يكي را دوست داريد، حتي با شنيدن صدايش، ضربان قلب خود را در سينه حس مي كنيد

وقتي يكي را دوست داريد، زماني كه در كنارش راه مي رويد احساس غرور مي كنيد

وقتي يكي را دوست داريد، تحمل دوري اش برايتان سخت و دشوار است

وقتي يكي را دوست داريد، شادي اش برايتان زيباترين منظره دنيا و ناراحتي اش برايتان سنگين ترين غم دنياست

وقتي يكي را دوست داريد، حتي تصور بدون او زيستن برايتان دشوار است

وقتي يكي را دوست داريد، شيرين ترين لحظات عمرتان لحظاتي است كه با او گذرانده ايد

وقتي يكي را دوست داريد، حاضريد براي خوشحالي اش دست به هر كاري بزنيد

وقتي يكي را دوست داريد، هر چيزي را كه متعلق به اوست، دوست داريد

وقتي يكي را دوست داريد، در مواقعي كه به بن بست مي رسيد، با صحبت كردن با او به آرامش مي رسيد

وقتي يكي را دوست داريد، براي ديدن مجددش لحظه شماري مي كنيد

وقتي يكي را دوست داريد، حاضريد از خواسته هاي خود براي شادي او بگذريد

وقتي يكي را دوست داريد، به علايق او بيشتر از علايق خود اهميت مي دهيد

وقتي يكي را دوست داريد، حاضريد به هر جايي برويد كه فقط او در كنارتان باشد

وقتي يكي را دوست داريد، ناخود آگاه برايش احترام خاصي قائل هستيد

وقتي يكي را دوست داريد، تحمل سختي ها برايتان آسان و دلخوشي هاي زندگيتان فراوان مي شوند

وقتي يكي را دوست داريد، او براي شما زيباترين و بهترين خواهد بود اگرچه در واقع چنين نباشد

وقتي يكي را دوست داريد، به همه چيز اميدوارانه مي نگريد و رسيدن به آرزوهايتان را آسان مي شماريد

وقتي يكي را دوست داريد، با موفقيت و محبوبيت او شاد و احساس سربلندي مي كنيد

وقتي يكي را دوست داريد، واژه تنهايي برايتان بي معناست

وقتي يكي را دوست داريد، آرزوهايتان آرزوهاي اوست

وقتي يكي را دوست داريد، به زندگي هم عشق مي ورزيد

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 20:16 /

يه توپ دارم قلقليه ) پَ نه پَ شش ضلعي نامنتظمه... ( ميزنم زمين هوا ميره ) پَ نه پَ مي خواستي زمينو حفر كنه برسه مركز زمين... ( نمي دوني تا كجا ميره )پَ نه پَ مي دونم نميگم كه ريا نشه... ( من اين توپو نداشتم ) پَ نه پَ داشتي ، رو نمي كردي... ( مشقامو خوب نوشتم ) پَ نه پَ همش برو دنبال يللّي تللّي... ( بابام بهم عيدي داد ) پَ نه پَ مي خواستي روز مادر بهت كادو بده... ( يه توپ قلقلي داد ) پَ نه پَ مي خواستي يه دونه بي ام ۷۳۰ بهت بده !!

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 19:11 /

دعوا سر لاحاف ملا كه ميگن يعني اين

گوگل: من صاحب همه چيم.
ويكي پديا: ريدي بابا ...من همه چيو مي‌دونم.
فيسبوك: من همه رو ميشناسم. ميخواي بگم طرف اهممممم اوهممم !! آره ؟؟؟
... ياهو: بشكنه اين دست كه نمك نداره...خوبه حالا هتونو من راه انداختم
اينترنت: بكشيد پايين بابا !!!!! شششيش ...زر ميزنن !!! من نباشم شماها هيچين.
مايكروسافت : من نبودم شماها با گوز ميخواستين به اينترنت وصل شين ؟؟؟
كامپيوتر : دهن همتون صاف .... من به شما موجوديت دادم!!!
برق: با همتونم گوه اضافي نخوريد.... :|

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 16:2 /

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران‌‌قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسربچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند..
.
پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت : ”اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند، هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم، كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم براي اينكه شما را متوقف كنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.”
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.. برادر پسرك را روي صندلي‌اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد..
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند؛ اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 20:3 /

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...
.
.
.
به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه ...
.
.
.
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست ...
.
.
.
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن ...
.
.
.
به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن ...
.
.
.
به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه ...
.
.
.
به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست ...
.
.
.
به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه ...
.
.
.
به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه!
.
.
.
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند ...
.
.
.
به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد !
.
.
.
به سلامتی کسی که دید بغلیش تو تاکسی پول نداره
به راننده گفت : پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن!
.
.
.
به سلامتی بیل! که هرچ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه ...
.
.
.
به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره ...
.
.
.
به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیست ...
.
.
.
به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه ...
.
.
.
به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن ...
.
.
.
گل آفتابگردان را گفتند:
چرا شبها سرت را پایین می اندازی؟
گفت : ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند ...
.
.
.
بسلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه ...
.
.
.
به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیق منه
وقتی باختم گفت :
من رفیقتم ...
.
.
.
به سلامتی کسی که وقتی بهش زنگ میزنی و خوابه
ولی واسه اینکه دلت رو نشکنه میگه: خوب شد زنگ زدی؛ باید بیدار میشدم ...
.
.
.
به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته
به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟
باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری ...
.
.
.
به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته
بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌
انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی ...
.
.
.
به سلامتی دریا که همه با لبش خاطره دارن !
.
.
.
به سلامتی همه اوونایی که
دلشون از یکی دیگه گرفته
ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن
میگن بخاطر غروب پاییزه ...
.
.
.
بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا "تومن"
چون هم تو هستی توش، هم من ...
.
.
.
به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه ...
.
.
.
به سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن !
آخرشم دق میدن مارو !
.
.
.
سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!
.
.
.
به سلامتی اون پسری که خواست آدم بشه ...
ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت و بهش فهموند که
همیشه پای یک زن در میان است !
.
.
.
به سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن
که شبیه باباهاشون بشن
نه مثل جوونای امروز که ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !
.
.
.
به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه ...
.
.
.
به سلامتی دوست خوبی که
مثل خط سفید وسط جاده است
تکه تکه میشه
ولی بازم پا به پات میاد ...
.
.
.
به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی و خارش هرچی نامرده ...
.
.
.
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه
میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش،
اما بچه اش خجالت میکشه
به دوستاش بگه که این پدرمه ...
.
.
.
به سلامتی نوشابه که خانواده داره و خیلی ها همینش هم ندارن !
.
.
.
به سلامتی سندباد که کل دنیا رو با یه شلوار کردی دور زد ...
.
.
.
به سلامتی سرنوشت که نمی‌شه اونو از سر نوشت ...
.
.
.
به سلامتی اون رفتگری که تو این هوای سرد و وانفسای بی عدالتی داره به عشق زن و بچه اش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره ...
.
.
.
به سلامتی اون کارگری که از افتضاح اختلاس 3000 میلیارد تومانی خبر داره اما باز اول صبح بچه شو میبوسه و برای ماهی 200 هزار تومان پول حلال میره سر کار و عرق میریزه ...
.
.
.
به سلامتی اونهائی که دوستت دارم رو درک می کنند و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن ...
.
.
.
به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوست دارن ...
.
.
.
به سلامتی دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین... چون دارم یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم !
.
.
.
و در آخر به سلامتی تو، که از همه بهترینی ...
[تصویر: 32874576196172269587.jpg]

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 19:2 /

ما ايراني ها صبح در تهران از خواب بيدار مي شويم. محل شركت تجاري و مركز خريدمان در دبي است؛

استعدادمان در تهران كشف شده، اما نبوغمان در اروپا شكوفا مي شود؛

براي تحصيل به فرانسه يا لندن مي رويم، اما چون از كار در اروپا خوشمان نمي آيد، در ايالات متحده آمريكا كار مي كنيم، و هر وقت بيكار شديم براي گرفتن حقوق بيكاري به اروپاي مركزي مي رويم؛

برنامه هاي تلويزيوني مان از لوس آنجلس پخش و در...خرم آباد دريافت مي شود.

فيلم هاي مان را در بيابان هاي ايران مي سازيم، اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش مي دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازي مي گيريم؛
در كلن طرفدار جمهوري و در تهران طرفدار سلطنت هستيم؛

مهم ترين مقالات سياسي مان در اوين نوشته مي شود، اما در پاريس خوانده مي شود؛

از واشنگتن نامزد انتخابات مي شويم، اما صلاحيتمان در تهران رد مي شود، بنابراين در برلين انتخابات را تحريم مي كنيم و در لندن تصميم مي گيريم رفراندوم برگزار كنيم؛
در هلند عضو پارلمان و در اسرائيل رئيس جمهور مي شويم، در تهران با حكومت مخالفت مي كنيم، در عراق با حكومت مي جنگيم، اما در لبنان از حكومت دفاع مي كنيم؛

در تهران كنسرت موسيقي راك برگزار مي كنيم، ما در فرانكفورت كنسرت موسيقي سنتي مان با استقبال آلماني ها روبرو مي شود؛

در آنكارا در كنسرت موسيقي پاپ ايراني شركت مي كنيم، اما در آنتاليا مي رقصيم، در كانادا برنده مسابقه ملكه زيبايي مي شويم، حقوق زنانمان در مشهد نقض مي شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع مي كنيم؛

وليعهدمان در امريكاست، ملكه مان در يكي از شهرهاي فرانسه زندگي مي كند، رئيس جمهور سابقمان در پاريس زندگي مي كند، رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزير عراق سالها در ايران زندگي مي كرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است؛

در ايران زندگي مي كنيم، در تركيه تفريح مي كنيم، در آمريكا پولدار مي شويم و براي مرگ به ايران برمي گرديم. در نهايت هم از وضع موجود ناراضي هستيم.

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / جمعه هفتم بهمن 1390 10:35 /

«انواع داماد 1- داماد خَچَل : سن بين 15 تا 19 سال، خام و نپخته، سرد وگرم نچشيده، جسارت بسيار، حماقت فراوان، زود پشيمون، زود رنج، قرباني عواطف زودگذر يا مبادلات خانوادگي، بچه اش از خودش بزرگتر!
2- داماد مَچَل : سن بين 19تا25 سال، ژيگولي، دانشجو يا سرباز، رفيق باز، وابسته به پول بابائي، بيكار، باباي خرپول، آينده دار، توي هر دامي كه براش پهن كنن تلپي ميفته، كيس مناسبي براي تور شدن، كم ظرفيت، يكي ميزنه يكي ميخوره !
3- داماد هَچَل : سن بين 25 تا 29سال، رسيده، حاضر آماده، داراي كار و بار، فارغ التحصيل با كارت پايان خدمت، داراي شكستهاي عشقي فراوان، بسيار با تجربه در امور عشقي و . . .، دم به هرتله اي نميده، عصا قورت داده، پراز كرشمه، به كمتر از كاترين زتا جونز و آنجلينا جولي رضايت نميده
! 4- داماد كَچَل: سن بين 30 تا 37 سال، موهاي جلوي سر ريخته، اندكي شكم دار، با چندين سال تجربه مفيد در دختر بازي، زن داري، زن بازي و زندگاني(ببخشيد، امورعشقي و . . .)، گرفتار، درگير، پركار، پرخور، همچنان پر شر و شور، نقل و نبات، گوله نمك، فوران احساسات، راضي به رضاي خدا، مسئوليت پذير، درپي رفاه خانواده، داراي كار و بار و خانه، سر و گوشش ميجنبه ولي بي خطره، دنبال زنان بيوه كم سن وسال و دختران دبيرستاني قسمت هركي بشه مباركه!!»

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه ششم بهمن 1390 0:46 /

زن رو باس بغل كرد و بي دليل بوسش كرد

حتي وختي آرايش نداره،

موهاي دست و پاش يه كم درومده

دو روز وخ نكرده ابروهاشو برداره

موهاشو برات براشينگ نكرده

... پيژامه ت رو پوشيده

و خودشو گوله كرده تو تخت

تو جاي خالي تو كه هنوز گرماي تنتو داره

كه سرشو فرو كرده تو بالشت

كه بوي تنتو نه ادكلنت بوي تنتو با لذت

با هر نفسش بكشه توي ريه هاش

زن رو باس بغل كرد و تو بغل نگه داشت

و با همه شلختگي ظاهريش عاشقونه بوسش كرد

تا احساس امنيت كنه

كه مردش همه جوره دوسش داره

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه پنجم بهمن 1390 23:49 /


بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و

بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،

بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و

بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها تر جمه شده اند و

بعضی تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.


بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و

بعضی را توی کیف.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت

به راستی ما کدامیم؟..

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه پنجم بهمن 1390 13:30 /


People who ride on roller coasters have a higher chance of having a blood clot in the brain.
كساني كه سوار رولر كاستر (قطارهايي كه روي ريل هاي بلند و با شيب زياد حركت مي كنند) مي شوند بيشتر از ديگران در معرض خطر لخته شدن خون در مغز هستند
People with blue eyes see better in dark.
كساني كه چشمان آبي دارند در شب بهتر مي بينند
Money isnt made out of paper, it is made out of cotton.
اسكناس از كاغذ درست نمي شود. از كتان ساخته مي شود
A tiny amount of liquor on a scorpion will make it go mad instantly and sting itself to death.
ريختن يك قطره كوچك مشروب روي عقرب باعث ديوانگي آني آن شده و با نيش زدن به خود خودكشي مي كند
Chewing gum while peeling onions will keep you from crying.
در هنگام پوست كندن پياز جويدن آدامس باعث مي شود اشك از چشمانتان سرازير نشود
A huge underground river runs underneath the Nile , with six times more water than the river above.
رودخانه اي هفت برابر بزرگتر از رود نيل در زير اين رود در جريان است
The USA uses 29% of the worlds petrol and 33% of the worlds electricity.
آمريكا29% كل سوخت و 33% برق جهان را مصرف مي كند
Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear By 700 times.
فقط يكساعت استفاده از هدفون باكتري هاي موجود در گوش را هفتصد برابر افزايش مي دهد

The animal responsible for the most human deaths world-wide is the mosquito.
حشره اي كه باعث بيشترين تلفات جاني براي انسانها مي شود پشه است
Right handed people live, on average, nine years longer than left-handed people.
راست دست ها بطور متوسط 9 سال بيشتر از چپ دستها عمر مي كنند
We exercise at least 30 muscles when we smile.
وقتي لبخند مي زنيم حداقل سي عضله را به حركت در مي آوريم
Our nose is our personal air-conditioning system: it warms cold air, cools hot air and filters impurities.
بيني سيستم تنظيم هواي بدن است. هواي سرد را گرم و هواي گرم را خنك مي كند و مانع از ورود گرد و غبار را فيلتر مي كند
Our brain is more complex than the most powerful computer and has over 100 billion nerve cells.
مغز انسان از قويترين كامپيوتر جهان بارها پيچيده تر است و 100 ميليارد سلول عصبي دارد
When a person dies, hearing is usually the first sense to go.
وقتي كسي مي ميرد اولين حسي كه از كار مي افتد شنوايي است

There is a great mushroom in Oregon that is 2,400 years old. It Covers 3.4 square miles of land and is still growing.
قارچ بزرگي در ايالت اُرگان آمريكا با قدمت 2400 سال وجود دارد. اين اين قارچ 3.4 مايل مربع زمين را پوشانده و هنوز رشد مي كند
German Shepherds bite humans more than any other breed of dog.
سگ ژرمن شپرد بيشتر از هر نوع سگي انسان را مي گيرد
The pupil of the eye expands as much as 45 percent when a person looks at something pleasing
وقتي انسان به چيز قشنگي نگاه مي كند مردمك چشم 45% وبازتر مي شود
Mens shirts have the buttons on the right, but womens shirts have the buttons on the left.
دكمه پپراهن مردانه در طرف راست و پيراهن زنانه در طرف چپ دوخته مي شود
The reason honey is so easy to digest is that its already been digested by a bee.
علت اينكه عسل به آساني هضم مي شود اين است كه زنبور قبلاً آن را هضم كرده است
It cost 7 million dollars to build the Titanic and 200 million to make a film about it.
هفت ميليون دلار هزينه ساخت كشتي تايتانيك و 200 ميليون دلار هزينه ساخت فيلمي در مورد آن شده است
The sound you hear when you crack your knuckles is actually the sound of nitrogen gas bubbles bursting.
صدايي كه در هنگام شكستن انگشتان به گوش مي رسد صداي تركيدن حباب هاي نيتروژن است
The only part of the body that has no blood supply is the cornea in the eye. It takes in oxygen directly from the air.
تنها قسمتي از بدن كه خون به آن نمي رسد قرنيه چسم است. قرنيه مستقيماً اكسيژن را از هوا مي گيرد

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه پنجم بهمن 1390 10:37 /

سال 1391 تو تاكسي:راننده: آقا لطفاً پول خورد بدين! ربع سكه! نيم سكه! ندارين؟…
مسافر: شرمنده، من فقط طرح قديم دارم!
راننده: اين تراول مال كي بود؟ آقا گوشه نداره! لطف كن عوضش كن!… اين ميليوني رو كي داد؟! من كه گفتم خورد ندارم!…
مسافر: آقا من هر روز دارم اين مسيرو مي‌آم! روزي صدهزارتومن گرون مي‌شه! شما دويست تومن گرونش كردين؟!
راننده: خانوم كرايه‌ش همينه! قبل از پل هشتصد تومن، بعد از پل يه ميليون. اينجا تعرفه‌ش تو موبايلم هست، بذار آپديتش كنم.
يه مسافر ديگه: آقا واسه صدتومن ارزش نداره، فشارتو مي‌بري بالا! بده بهش بره. من حساب مي‌كنم!
راننده: برو خانوم! برو بقيه شو بنداز صندوق صدقات!
مسافر درو محكم مي‌بنده، مي‌گه: برو گم شو! داهاتي!
راننده يه آهي مي‌كشه مي‌گه: ببين چجوري جلو اين همه مسافر من‌و سكه‌ي بهار آزادي يه پولم كرد

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه سوم بهمن 1390 18:45 /

حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»
یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم!

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / دوشنبه سوم بهمن 1390 11:43 /

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند كه نجس ترين چيزها در دنياي خاكي چيست. براي همين كار وزيرش را مامور ميكند كه برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا كند و در صورتي كه آنرا پيدا كند و يا هر كسي كه بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يكسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد كه با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.

عازم ديار خود مي شود در نزديكي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال كنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يك شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود كه مي خواهد چوپان را بكشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بكشي اما مطمئن باش پاسخي كه پيدا كرده اي غلط است تو اين كار را بكن اگر جواب قانع كننده اي نشنيدي من را بكش.

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم كه شده قبول مي كند و آن كار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " كثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است كه تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فكر مي كردي نجس ترين است بخوري.

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 10:20 /

وانتي كه در عكس مشاهده مي كنين در حال طي مسير از مسير سمت راست عكس به مسير سمت چپ بوده است
و دچار حادثه اي استثنايي شده

اين خودرو با برخورد به گاردهاي كنار جاده منحرف شده و به صورت معجزه آسايي از روي گذر آب پريده
و با چرخش 180 درجه متوقف شده است.
اما
نكته حيرت آور اين عكس فقط اين پرش و چرخش فوق العاده نيست.
.
..
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
..
.
NadaPenny.com Free Image Hosting

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 10:0 /

لطيفه اي كه كل جهان اينترنت را برانگيخت
چندي پيش جوكي به زبان انگليسي در دنياي نت زاده شد! كه نكات ارزشمندي را در برداشت ترجمه ي فارسي جوك به شكل زير است : مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است مرد به طرف انها ميدود و با سگ درگير ميشود . سرانجام سگ را ميكشد و زندگي دختربچه اي را نجات ميدهد پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت انها مي ايد و ميگويد :<تو يك قهرماني> فردا در روزنامه ها مي نويسند : يك نيويوركي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد اما ان مرد مي گويد: من نيوريوركي نيستم پس روزنامه هاي صبح مي نويسند: امريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد . ان مرد دوباره ميگويد: من امريكايي نيستم از او ميپرسند :خب پس تو كجايي هستي <من ايراني هستم > فرداي ان روز روزنامه ها اين طور مي نويسند : يك تند روي مسلمان سگ بي گناه امريكايي را كشت

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 11:47 /

"نامه يك زن ايراني به مرد هموطنش"

پياده از كنارت گذشتم، گفتي: "قيمتت چنده خوشگله؟"

سواره از كنارت گذشتم، گفتي: "برو پشت ماشين لباسشويي بنشين!"

در صف نان، نوبتم را گرفتي چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي چون قدت بلندتر بود

زيرباران منتظر تاكسي بودم، مرا هل دادي و خودت سوار شدي

در تاكسي خودت را به خواب زدي تا سر هر پيچ وزنت را بيندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف كني

در سينما نيكي كريمي موقع زايمان فرياد كشيد و تو پشت سر من بلندگفتي: "زهر مار!"

در خيابان دعوايت شد و تمام ناسزاهايت فحش خواهر و مادر بود

در پارك، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهايم را دراز كنم

نتوانستم به استاديوم بيايم، چون تو شعارهاي آب نكشيده ميدادي

من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ كني

مرا ارشاد مي كنند تا تو ارشاد شوي!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام

عاشق كه شدي مرا به زنجير انحصارطلبي كشيدي

عاشق كه شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

من بايد لباس هايت را بشويم و اطو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دكتر

وقتي گفتم پوشك بچه را عوض كن، گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي، گفتي بچه مال پدر است

نه ديگر من به حقوق خود واقفم، و براي گرفتن برابري در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحكم ايستاده ام زيرا به هويت خود رسيده ام، به هيچ وجهي از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتياجي ندارم كه تو در اتوبوس بايستي تا من بنشينم
احتياجي ندارم كه تو نان آور باشي
احتياجي ندارم كه تو حامي باشي
خودم آنقدر هستم كه حامي خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آري، اما بدون تو هم شادم!
من اندك اندك مي آموزم كه براي خوشبخت بودن نيازمند مردي كه مرا دوست بدارد نيستم
من اندك اندك عزت نفس پايمال شده خود را باز پس مي گيرم
به من بگو ترشيده، هرچه مي خواهي بگو. اما افتخار همبستري و همگامي با مرا نخواهي يافت تا زماني كه به اندازه كافي فهميده و باشعور نباشي
گذشت آن زمان كه عمه ها و خاله هايم منتظر مردي بودند كه آنها را بپسندد و در غير اينصورت ترشيده مي شدند و در خانه پدر مايه سرافكندگي بودند
امروز تو براي هم گامي با من (و نه تصاحب من - كه من تصاحب شدني نيستم) بايد لياقت و شرافت و فروتني خود را به اثبات برساني
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قيمت هزار سكه و يك جلد كلام الله كه به هيچ قيمتي به تو نخواهم فروخت
روزگاري مي رسد كه مي فهمي براي همگامي با من بايد لايق باشي - و نيز خواهي فهميد همگام شدن با من به معناي تصاحب من يا تضمين ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار كردي بي درنگ مرا از دست خواهي داد
ممكن است دوست و همراه تو شوم اما ملك تو نخواهم شد ...

و اين هم جوابيه اي از "يك مرد ايراني به زن هموطنش" :


پياده از كنارم گذشتي و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصيب آنكه سواره بود

سواره از كنارم گذشتي و مرا اصلاً نديدي و كرشمه ات را
به آني ارزاني دادي كه قيمت ماشينش از خونبهاي من بيشتر بود

در صف نان صداي لطيفت نانواي خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتي
و بروي خودت هم نياوردي

زير باران خيلي قبل تر از تو منتظر تاكسي بودم اما ماشين كه آمد
آب گل آلود را بر من پاشيد و جلوي تو ايستاد

در تاكسي كه نشستم آرزو كردم كنارم ننشيني تا اگر ماشين تكاني خورد
و به تو خوردم، حيوان خطابم نكني در جواب عذرخواهيم

در اتوبوس بين ما نرده آهني بود، جايم را اگر به تو تعارف ميكردم
ميگفتي يا ديوانه است يا مرض دارد

در سينما، ديدم كه تهمينه ميلاني تمام مردان را شيطان تصوير كرده،
كفرم درآمد، نيكي كريمي جيغ زد و گفتم زهرمار

دعوا كه كردم، او كه ميدانست مادر و خواهرم را بيشتر از خودم دوست دارم
به آنها ناسزا گفت تا بيشتر بسوزم

آزادي ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان كه از قدرت ثروت اندوختند
و تو كه مدل ماشين پسرانشان را ميديدي دست و پايت شل ميشد

من ازدواج نكردم چون تو چشم و همچشمي داشتي و به انگشتر
سه ميليوني نظر داشتي، تازه اين فقط يك حلقه بود از زنجير خواسته هايت

صفت ترشيده را اولين بار از خودت شنيدم، كوچكتر بودي
يادت هست ميگفتي معلم رياضيتان شوهر نكرده، گفتي ترشيده!

عاشق كه شدم تلفنم را قطع ميكردي و بهانه ات حضور ميهمانهايتان بود

عاشق كه شدي، فردا كه مادر ميشوي را نديدي؟
دلت نميخواهد همسر پسرت را بپسندي؟ تو و مادرم يكي هستيد!

من بايد اضافه كاري كنم تا تو در هر ميهماني لباسي جديد بپوشي تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد شبها هم كار بكنم تا تو سفره ات رنگين باشد و به تو بگويند كدبانو

خسته از اضافه كاري برگشتم و گفتي پوشك بچه را عوض كن
چون من ناخنهايم را تازه لاك زده ام

وقتي خواستي طلاق بگيري، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان ديني گفت كه تو برايش از پس اندازمان سفره ابوالفضل مي انداختي و يكهو خواب ميدي كه بايد به حج بروي، آنهم در اوج گرفتاريمان

آري، اينچنين است خواهر من! رفتارهاي زشت ما از پس هم مي آيند
تو چنان كردي كه خشم در دل من ها كاشتي و من ها شكستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند
آنان كه ضعيفتر بودند خرد شدند و خشمشان كينه شد و كينه شان عقده و در هر كوي و برزن و بازار از هر اندك قدرت خود نهايت سوء استفاده را كردند و بر تو تاختند
اما آنان كه يا قويتر بودند يا از تو ها كمتر زخم خوردند، خشمشان هم كمتر بود و كينه هاشان نيز
اينان هنوز چشم اميد دارند به وطن كه بتواند و برآنند كه نيك بمانند
خوشحالم حالا كه ميخواهي تغيير كني
من هم برآنم كه بهتر باشم و شادتر باشيم
در كنار هم، من و تو اي هموطن،
بدون هر نوع بغض و كينه و تبعيض جنسي
مايي بهتر براي فردا و آينده اي بهتر
آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 11:6 /

روزي زني نزد دكتر روانپزشك معروفي رفت و به او گفت كه همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد كه نكند مرد زندگي اش دلش را به كس ديگري سپرده باشد . دكتر از زن پرسيد :
” آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسكن و امكانات رفاهي را فراهممي كند ؟! “
زن پاسخ داد : ” آري در رفع نياز هاي ما سنگ تمام مي گذارد و ازهيچ چيز كوتاهي نمي كند ! ” دكتر تبسمي كرد و گفت : “پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده ! ” دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دكتر آمد
گفت : ” به مرد زندگي اش مشكوك شده است . او بعضي شب ها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش كه زني پولدار و بيوه است صميمي شده است .
زن به دكتر گفت كه مي ترسد مردش را از دست بدهد . دكتر از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واكنش همسرش را نزد او گزارشدهد . روز بعد زن نزد دكتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر كار آمده و كسي را درمنزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا كند و ديشب كلي همه را دعوا كرده كه چرا بي خبر منزل را ترك كرده اند .
دكتر تبسمي كرد و گفت : ” نگران مباش ! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به كارش برسد . او مادامي كه نگران شماست ، به شما تعلق دارد . ”
شش ماه بعد زن گريان نزد دكتر آمد و گفت :
” اي كاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم . او يك هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است كه او ديگر زن و زندگي را ترك كرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد . ”
زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد . دكتر دستي به صورتش كشيد و خطاب به زن گفت :
” هر چه زودتر مردان فاميل را صدابزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد . حتماً بلايي سر شوهرت آمده است ! “
زن هراسناك مردان فاميل را خبر كرد و همگي به اتفاق دكتر به در منزل ارباب پولدار رفتند . ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي كرد . اما وقتي سماجت دكتر در وارسي منزل را ديد تسليم شد . سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا كردند. او را در حالي كه بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون كشيدند . مرد به محض اينكه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت كه سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند كه نگران نباشند . دكتر لبخندي زد و گفت :
” اين مرد هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور كرد . “
بعداً مشخص شد كه زن بيوه ارباب هر چه تلاش كرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بودو به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني كرده بود . يك سال بعد زن هديه اي براي دكتر معروف آورد . دكتر پرسيد : ” شوهرت چطور است ؟! ” زن با تبسم گفت:
” هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم ! به همين سادگي! “

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 18:2 /

چه جالب . بعد چي شد؟
ترجمه : هنوز داري حرف مي زني؟ بس كن ديگه !

اين بار ديگه چيكار كردم؟
ترجمه: اين بار چطوري مچم رو گرفتي؟

عزيزم خسته اي . بيا يه كم استراحت كن.
ترجمه: صداي جارو برقي نمي ذاره پلي استيشن بازي كنم. خاموش كن.

يااااادم رفت.
ترجمه: كد پستي سي و چهار رقمي خاله اولين دوست دخترم رو هنوز يادمه اما روز تولد تو رو يادم رفته.

از صبح تا شب دارم جون مي كنم بخاطر تو و اين بچه.
ترجمه: امروز از محل كار مرخصي گرفتم با رفقا رفتيم كنار رودخونه كباب خورديم.

عزيزم راهو بلدم.
ترجمه: مي تونم راهو پيدا كنم به شرطي كه بفهمم تو كدوم كشوريم.

نتونستم پيداش كنم.
ترجمه: چيز مورد نظر بيش از يه متر با من فاصله داشت. حوصله نداشتم پاشم.

براي تمام كارهام يه دليل منطقي دارم.
ترجمه: يه كم فرصت بده يه خالي بندي جور كنم

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 17:29 /

آپلودسنتر آپ98

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 16:38 /

فقط يه ايراني ميتونه وقتي ميره مهموني فوري از صاحبخانه بپرسه اينجا متري چند ؟

فقط يه ايراني ميتونه هر چيزي كه ميوفته رو زمين با يك فوت ضد عفوني‌ كنه !
...
فقط يه ايراني ميتونه كمتر ازيك سال بعد از مهاجرتش به يه كشور ديگه، زبان ياد بگيره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول كلاس هم بشه!
فقط يه ايراني ميتونه جلد بستني كه هيچي توش نداره رو ليس بزنه ولي بعد وقتي مهموني تموم ميشه همينطوري ديس ديس غذا بريزه تو سطل اشغال!!!

فقط يه ايراني ميتونه با وجود اين همه نداري و بيكاري و تورم, وقتي مهمون واسش مياد سعي كنه بهترين پذيرايي كنه و بهترين غذارو بزاره واسه مهمونش تا يه وقت جلوش شرمنده نشه.

فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچي ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگي ساعت چنده؟ موبايلشو در بياره و ساعت رو اعلام كنه!

فقط يه ايراني ميتونه طوري از بهشت و جهنم و حيات پس از مرگ صحبت كنه كه انگار تور ليدر و هفته اي دوبار ميره!
فقط يه ايراني ميتونه يكي رو كه هيچ دخلي به فوتبال نداره از رييسي ستاد سوخت بذاره مديرعامل يه باشگاه ورزشي!

فقط يه ايراني ميتونه اسم فيلمارو با شخصيت اصليش صدا كنه!
فقط يه ايراني ميتونه تو لاين سرعت پنچرگيري كنه!!!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي تو كوچه و خيابون، يه تيكه نون رو زمين ميبينه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بي تفاوت از كنارش رد بشه و برداره بوسش كنه بذاره كنار يه درخت تا گنجيشك ها بيان بخورنش

فقط يه ايراني ميتونه شبا كه واسه دستشويي رفتن بيدار ميشه سر راه در يخچال رو باز كنه توشو نگاه كنه بعد در ببنده و بره بخوابه!
فقط يه ايراني ميتونه ماشين كولر دار ســوار بشــه ولي خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

فقط يه ايراني ميتونه با پاكت هاي خاليه سانديس واسه خودش ساك دستي درست كنه!

فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاريخ و مردم و آب و هواي كشورش تعريف كنه كه خارجيه واسش سوال پيش بياد كه پس چرا اومدي اينجا؟!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي از يك چيزي اعم از شخص يا شغل يا قوميتي ضربه اي ميخوره، ديگه نظرش در مورد همه اونجوري ميشه!
مثلا دخترا همه بي احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهاني ها همه خسيسن. موتور سوارا همه بي فرهنگن

فقط يه ايراني مي تونه با هزار بدبختي كنكور ارشد شركت كنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمي خواد بري!
فقط يه منشي ايروني ميتونه خودشو از دكتر بيشتر بگيره!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي پشـــت فرمـــونه به پيـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتي پيـــاده ميره جايي، به راننــــــده ها فحـــش بده!

فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعي خودش فقط در صف نانوايي و تاكسي دفاع كنه!

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 16:33 /

cxllesjjsll9hlw6itj3.jpg

اينترنت كه ملي شد ، ايميل هاتون و بفرستين واسه رفيقم جاسم تو بندر لنگه اون ميده ناخدا عبدو با لنج ببره اونور آب

آناهیتــ*ـ*ـ*ـا / پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 16:32 /